تبليغاتX
تنها مانده ام

تنها مانده ام

اگه رودخونه می خوای، بیا چشمام مال تو. اگه بازیچه می خوای، بیا قلبم مال تو.

سال 88

با اینکه دیره ولی سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  2009/4/14ساعت 8:26 AM  توسط نفرين شده  | 

این دفعه هم با توام

آره ! از خوده خودت. دارم از صداقت سخاوت سادگی و صمیمیت خودمون می نویسم. تا حالا به این فکر کردی که چرا گاهی وقتا نمی تونیم اشتباه بعضیا رو ببخشیم؟ فکر کردی؟ نمی گم نادیده بگیریم چون گاهی اونقدر این اشتباها لوپیه که آدم کفرش در میاد و حس میکنه که تا دنیا دنیاس نمی تونه طرفو ببخشه مخصوصا وقتی (یا به عبارتی نخ سوزن وقتی...) طرف واست عزیز باشه. دیدین اتفاقا آدم از اشتباهای کسی که واسش مهمه دلگیر میشه نه از اونی که دوستش نداره! منم همین جوری بودم. من از این راه استفاده کردم. شاید واسه تو هم اثر کرد. واسه من که موثر بود.

تمرکز کن! ببین از چند نفر بیزاری؟ از چند نفر خیلی دلگیر و از چند نفر یه جینگال ناراحت؟

 خب ببین این آدمایی که نام بردی سه سری هستن: اونایی که دیگه نمی بینیشون _اونایی که به ندرت می بینیشون _اونایی که همیشه باهاشون در ارتباطی یا اصلا هر روز چشمات تو چشاشونه.

خب حالا خوب گوش کن اگه اشتباه بود بی خیال شو و اهمیت نده.

 

اونایی که اصلا باهاشون کاری نداری که تکلیفشون معینه. تو که می دونی دیگه نمی بینیش پس بگو بابا بی خیال این کارو کرد که کرد تمام شد رفت.

دسته ی دوم که گاهی رویت میشن، به خودت بگو اینا رو که گاهی به گاهی می بینم.حالا گیریم هم که از طرزه برخوردت بفهمه از دستش ناراحتی اگه واسش خیالی نباشه چی؟ که مطمئن هم باش نیست پس بی زحمت کاسه ی داغ تر از آش نشو!

دسته ی سوم هم که حتما آدمای موثری توی زندگیت هستن که هر روز چشمت تو چشمشونه. د نگو نه اصلا! خوب فکر کنی پی می بری که اقلا به اندازه ی یه سر سوزن تاثیر گذارن. اونایی که تاثیر مثبت دارن رو که به خاطر علاقت بهشون ببخش !

افرادی هم که موج منفی شون واست بیشتره سعی کن ببخشی چون اون موقع مجبوری هر روز تحملشون کنی!!!!

من هم مجبورم که ببخشمت.

+ نوشته شده در  2008/12/10ساعت 12:47 PM  توسط نفرين شده  | 

مرثیه ی انسانیت

سلام. یه سلام گرم تا دل سرد آدما رو گرم کنه. یه سلام به تمام اونایی که آدرس اشتباهی وارد کردن و به اینجا رسیدن. یه سلام به تمام اون بی وفاهایی که چندین باره که میان ولی نظر نمی زارن. یه سلام به همه بچه های با معرفت که میان و نظر می زارن، میرن. شاید بعضیاتون اسمم رو بدونین. اسم من گلنوشه.( سرهم. اشتباهی جدا ننویسین!!!) نه دختری از تبار غمم ( به قول بعضیا ) نه یرخلاف گفتم تنها مونده ام. اتفاقا نفرین هم نشدم. ولی همه ی نفرین شده ها، تنها مونده ها، اونایی که تبار غمن رو خوب می فهمم. آخه یه دو سه تایی بیشتر پیرهن پاره کردیم.

تو این پست می خوام از نامردایی که ادعای مردی می کنن بگم. ( قابل توجه الهه جون. می خوام جواب سوالت رو بدم.) می خوام از کسی بگم که با کارش منو استای غم کرد. ( همون قضیه ی بیشتر پیرهن پاره کردن.) اگه قبلا به وبلاگم اومده باشید و خوب نگاه کرده باشید، اسم عموم توی لیست دوستان بود. ولی حالا نیست.

خیلی سخته کسی که از دنیا بیشتر دوسش داری، بهت  نامردی کنه. خیلی سخته مجبورت کنن چشمات ببندی و عشقتو نبینی. خیلی سخته جلوی پدر و مادرت وایستی و به گناهات اعتراف کنی. از همه ی اینا سخت تر، تحمل حرف پدرته که بهت بگه: چه آرزوهایی برات داشتم. ولی حیف.

مطمئن باش یه روزی انتقام خودم و عشقمو همه ی کسایی که بهشون بدی کردی ازت می گیرم. ولی الآن کاری بهت ندارم. مثل همیشه بهت می گم، بتا دل ندارن.

این شعرو حتما بخونید. واقعا قشنگه.

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل، گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

از همان روزی که یوسف را، برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد، گرچه آدم زنده بود

بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ، آدمیت برنگشت

روزگار ما قرن مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نا به جاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله

اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نبود

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

پ.ن: الهه جون منتظرم. نزارم چشم به گوشی خشک شه.

+ نوشته شده در  2008/11/29ساعت 2:32 PM  توسط نفرين شده  | 

یادت میاد چی گفتی

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

پ.ن: عشقم ازدواج کرد. رفت پی زندگی اش. ما هم عروسی اش دعوتیم. مهم نیست. مهم اینه که خوشبخت شه. آرزویی که همیشه براش داشتم. مبارکت باشه گلم. امیدوارم دوست داشته باشه. حتی بیشتر از من!!!! با اینکه هر دو می دونیم امکان نداره.

+ نوشته شده در  2008/11/25ساعت 2:50 PM  توسط نفرين شده  | 

عشق یعنی

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن و ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

+ نوشته شده در  2008/11/24ساعت 2:18 PM  توسط نفرين شده  | 

دارم از تو می نویسم تا نگی دوسم نداری

با تو چه زندگی ها تو روياهام نداشتم .... تک وتنها بودم اما .... تو رو تنها نمی ذاشتم .... چه سفرها تو را کردم.... چه سفر ها تو رو بردم .... دمه مرگ رسيدم اما .... به هوای تو نمردم .... دارم از تو می نويسم .... که نگی دوست ندارم .... از تو که با يک نگاهت زيرو رو شد روزگارم .... دارم از تو می نويسم .... دارم از تو می نويسم .... موقع نوشتن و . وقت اسم گذاشتن و کسی را جز تو نداشتم ....اسمش و به جز تو نمی ذاشتم .... من تموم قصه هام قصه توست ....اگه غمگين اون از غصه توست ... با تو چه زندگی های تو رويا هام نداشتم ... تک و تنها بودم اما .... تو رو تنها نمی ذاشتم ... حتی من تو را به آرزوهات تو را آخر می رسوندم .. می رسيدی تو من اما .... آرزو به دل می موندم .... هی می خواستم که بگم .... که بدونی حالم و که با دلهره خط می زد خيالم و .... توی گفتن  و نگفتن .... از چه روزهای گذشتم .... اينقدر رفتم و رفتم .... اينقدر رفتم و رفتم .... که هنوزم  بر نگشتم .... من تموم قصه هام قصه توست .... اگه غمگين اون از غصه  توست ....  هر چی شعری عاشقونه هست .... من برای تو نوشتم .... تو جهنم سوختم اما .... می نوشتم تو بهشتم .... اگه عاشقونه  گفتم  عشق تو باعثشه.... اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه.

پ.ن: این هم برای تو. تا نگی دوسم نداری. تا بفهمی من هم هستم. مثل خودت. حتی برتر از تو. منظورم عشقه. راستی! ممنون که منو عوضی می بینی!!!

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  2008/11/23ساعت 3:9 PM  توسط نفرين شده  | 

فقط یک بار می پرسیدی کافی بود

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد 

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ 

 چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ 

 اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم

  من و تنهايي پر از خاطره

. اري با تو هستم .. 

 با تويي كه از كنارم گذشتي ... 

 و حتي يك بار هم نپرسيدي 

چراچشم هايت هميشه باراني است؟

 

اشک نریز عزیز من از اون چشمهای نازنین

اشک نریز عزیز من که چشم من طاقت دیدن نداره

اشک نریز عزیز من که قلب من  میشکنه و نابود میشه

اشک نریز عزیز من نمیدونی من میمیرم؟ من میمیرم

آخه چرا اشک میریزی

آخه می خوای که چی بگی؟

من میدونم دلتنگیتو

من میشناسم دلتنگیهاتو

من میمونم کنار تو ...

همراه تو ...

چرا آخه اشک میریزی؟

تو میدونی؟؟؟

نمیدونی !!!!

من میدونم ....

خوب میدونم 

صدف که وقتی باز بشه 

مرواریدش پیدا میشه

وقتی اونها میغلطن و ناز میکنن

از اون چشمهای ناز تو میان بیرون

من میمیرم ....

من میمیرم

حالا اگر میخوای من بمیرم

نابود بشم 

از دست برم

تو اشک بریز..

 

 

اشک نریز عزیز من

+ نوشته شده در  2008/11/19ساعت 6:57 PM  توسط نفرين شده  | 

ای کاش ... فقط ای کاش

 اي کاش براي آخرين بار دستان تو را در دستم لمس مي کردم اي کاش يک بار ديگر در چشمان همچون دريايت نگاه مي کردم اي کاش براي آخرين بار حس تو را در مورد خود مي دانستم اي کاش براي اولين بار سر روي شانه هاي پر مهرت مي گذشتم اي کاش در کنارم مي ماندي و مرا تنها نمي گذاشتي و اي کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتي ولی افسوس که تو من رو تنها گذاشتی رفتی.

هر چه هستی، باش
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود، ارغوانی!
ای بنفشایی!
با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت 9:33 PM  توسط نفرين شده  | 

همیشه با تو

معنای زنده بودن من

                               با تو بودن است.

نزدیک! دور!

               سیر! گرسنه!

                                  رها! اسیر!

                                                    دلتنگ! شاد!

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سر فرازی تو!

در کنار تو

مفهوم زندگی است.

معنای عشق نیز.

در سرنوشت من

                      با تو!

                               همیشه با تو!

                                                   برای تو!

                                                                زیستن...

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت 9:30 PM  توسط نفرين شده  | 

من این روزا از تنهایی می ترسم.

من این روزها از تنهایی می ترسم. من خیلی از تنهایی می ترسم. این روزها تنها که می شوم دیگر از رویا و فکرهای جورواجور و خنده های ناخواسته و برق ناگهانی چشمهام و قند آب شدن در دلم خبری نیست. نه! این روزها هیچ خبری نیست.

خدایا من از دنیای تو جز اینها که دادی ام چیزی نمی خواهم... این را قبل ها هم گفته بودم. نه؟!

دلم پر است. از دست تو. یک روزهایی بود که... بگذریم. فقط بهت بگویم که من توانش را ندارم. مرا چه فرض کرده ای؟ تو که می دانی چه آفریده ای خودت. طاقتم دارد تمام می شود. این روزها احساس می کنم دلم کوچک شده. همه اش دلم می خواهد فریاد بزنم. تو را فریاد بزنم گاهی... فقط تو را. اما گاهی هم راستش را بخواهی فقط می خواهم دردهایم را فریاد کنم. تا نگاهم کنی یادت بیفتد که تو خدایی و من نیستم! یادت بیفتد که برای من که خدا نیستم هر چیزی یک حدی دارد. طاقت من هم حد دارد به خدا... مرا چه فرض کرده ای؟

قصه های تازه می سرایی برایم در این هیر و ویر؟ دنیا را دور سرم می گردانی که چه؟

پشت این ستون و آن ستون، یا جلوی آینه ی روشویی، یا چشم دوخته به مونیتور، مچاله زیر پتو... باز بگویم برایت؟ آخر کی دستهای من می لرزید؟ نمی بینی حالا می لرزد بیخود؟ تا کی می توانم مگر؟ تا کی تاب می آورم مگر؟ تو که می دانی چه آفریده ای خودت. یک وقت اگر بزنم زیر همه چیز تو جوابگو هستی خودت؟ یک وقت اگر وسط گریه هایم یک چیز نامربوطی بگویم بهت... نتوانم نگاهت کنم دیگر، چه کار کنم خب؟ هر چیزی یک حدی دارد... طاقت من هم! بی رحم نباش با من!

+ نوشته شده در  2008/10/3ساعت 3:22 PM  توسط نفرين شده  | 

یه دنیا ببخشید ...

ببخش اگه تو قصه مون

 

دو رنگ و نامرد نبودم

 

ببخش که عاشقت بودم

 

خسته و دل سرد نبودم

 

ببخش که مثل تو نشد

 

خيانتو ياد بگيرم

 

اگر که گفتم به چشات

 

بزار واسه تو بميرم

 

ببخش اگه تو گريه هام

 

دو رنگي و ريا نبود

 

اگر که دستام مثه تو

 

با کسي آشنا نبود

 

ببخش اگه تو عشقمون

 

کم نمي زاشتم چيزي رو

 

ببخش که يادم نمي ره

 

اون روزاي پاييزي رو

 

لياقت دستاي تو

 

بيشتر از اين نبود عزيز

 

نه نمي خوام گريه کني

 

براي من اشکي نريز

 

لياقت چشماي تو

 

نگاه ِ پاک ِ من نبود

 

ببين چي ساختي از منه

 

مغرور ِ عاشق ِ حسود

+ نوشته شده در  2008/10/1ساعت 11:16 PM  توسط نفرين شده  | 

دیدی اونم رفت

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 2:27 AM  توسط نفرين شده  | 

تقدیم به تمام عاشقا

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 2:7 AM  توسط نفرين شده  |